روزگاران
پراكنده نوشته‌هاي محمد حيدري
سه‌شنبه ۹ اوت ۲۰۱۱
در ستایش امید
احمد آقا برگشت . فکر میکردم انتشار یک روایت یا عکس از مرخصی اش حتی اگر «خردلی» اثر بگذارد در عدم تمدید آن نباید چیزی منتشر کرد. اما امروز دیگر آن نگرانی نیست. در این دو روز سه باری رفتم دیدنش - البته زیاد نماندم که جا برای دیگران هم باشد. جمعیت زیاد می آمد. احمد آقا با شوخ طبعی همیشگی اش بارها جمعیت را خنداند. خاطرات زیادی می گفت که معمولا با طنز پنهانش تلخی‌اش را می‌گرفت. دو نکته را من شنیدم از حرفهاش که حتما باید عمومی شود.
یکی اینکه فروتنانه معترض بود که ما که زندان رفته‌ایم کار خیلی ویژه‌ای نکرده‌ایم (اصلا دست خودمان نبوده !) که اینطور ابراز علاقه می‌شود. به طنز گفت مگر ما ضرب در دو یا سه شده ایم که اینطور لطف می‌کنید؟! بعد هم تاکید کرد اینکه گروهی در زندان هستند نباید نشاط را از جامعه بگیرد و این منجر به ناامیدی خواهد بود و همین بدترین اتفاق ممکن است. می‌گفت اگر شما زندان بودید من امیدم را هیچ وقت از دست نمی‌دادم پس شما هم نباید چون ما در زندان‌ایم ناامید شوید. به خنده گفتم پس فرق ما و شما الان در سبک زندگی مان است!؟
نکته جالب دومی که گفت درباره‌ی روزی بود که از زندان بودنش کمی راضی شده. می‌گفت دوره‌ای که با زندانیان خطرناک هم بند بود پیرمردی بوده که گوش خیلی سنگینی داشته و تقریبا از وضع دیگران بی خبر بوده . به خنده می‌گفت حوله ای هم داشت که هم با آن حمام می‌رفت و هم گاه در داخلش برنج می‌گرفت و می‌خورد و هم کارهای دیگرش را راه می‌انداخت! یک روز که از حمام آمده بوده و در حال خشک کردن موهایش بوده نگاهش به نگاه زیدآبادی می‌خورد که با تبسم به او نگاه می‌کرده. پیرمرد می‌گوید جوان نمی‌دانم برای چه اینجایی اما لبخندت که همیشه بر لبت هست برای من امید میدهد و زندگی.
0 Comments:

ارسال يک نظر

Free counter and web stats